شهید مرحمت بالازاده (فهمیده آذربایجان)



نسيم عيد از راه مي رسد؛ بايد گوش دل باز نمود تا نداي سلام و صلوات پروردگار و فرشتگان را شنيد.
پروردگارا! در نابترين ثانيه هاي راز و نياز ميهمان سفره رنگينت بوديم و در تپش تند زمان، چه زود بدرقه كرديم روزهاي روزهداريمان را و اكنون با روحي سرشار از معنويت و دلهايي لبريز از مهرت، دستهاي در هم گره شدهاي كه بوي وحدت ميدهند و شعارشان همدلي است، با قدمهاي استواري كه مقصدشان يكپارچگي است، به استقبال روز موعود ميشتابيم؛ در شكوه و عظمت نماز عيد، غرق شده و با رمضان وداع ميكنيم. فرشتگان آسمان، رشك ميبرند به اين همه يكرنگي و اتحاد ما.
آري! عيد فطر مي آيد، عيدي كه زيبايي عبادت و بندگي را به نمايش مي گذارد و تجلي گاه روز پاداش براي روزه داران و نماد روز حسرت براي محرومان از فرمان الهي است. روزه داران در اين روز بر سر دو راهي هستند كه از آمدن عيد دل شاد باشند يا از رفتن رمضان محزون؟ اما، عيد فطر، عيد پايان يافتن رمضان نيست، عيد برآمدن انساني نو از خاكسترهاي خويشتن خويش است.
عيد سعيد فطر و جشن طاعت
بر ره يافتگان ضيافت الهي مبارك باد.
و چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم..
اللهم عجل لولیک الفرج
شهید مرحمت بالازاده کمتر در گرمی میماند، میخواست پل ارتباطی برای رفتن به جبهه ایجاد بکند، در ستاد خیلی فعال بود، به او موتور هم داده بودند، به روستاها میرفت و تبلیغ میکرد و در زمینه پخش پوسترهای تبلیغاتی و تبلیغ و اعلام زمان اعزام به جبهه یا اینکه در فلان روز فرمانده سپاه سخنرانی خواهد کرد یا اینکه مسئول ستاد میآید و سخنرانی خواهد کرد، فعالیت می نمود. در روستاهای اطراف گرمی و منطقه خودش –انگوت– اصلا همه او را به اسم میشناختند. باور نمیکنم در یک پایگاه یا یک روستا او را نشناسند و یا او به آنجا نرفته باشد.

چون جثه شهید بسیار کوچک بود و نمیتوانست موتور سواری بکند با یکی از دوستانش میآمد، وقتی میخواست بایستد، سر و صدا به راه میانداخت و میگفت که من را بگیرید تا از موتور پیاده بشوم. در اوایل موتور روسی داده بودند و با آن موتور پایش به زمین نمیرسید اما با کاوازاکی کمی راحت تر بود. موتور روسی برایش خیلی بزرگ بود. در حال حرکت میتوانست موتور را هدایت بکند اما برای ایستادن، موتور را به بعضی جاها که پله مانند بود، میبرد تا راحت تر پیاده شود.
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهمَ اجْعلْ صِیامی فـیه صِیـام الصّائِمینَ
وقیامی فیهِ قیامَ القائِمینَ
ونَبّهْنی فیهِ عن نَومَةِ الغافِلینَ
وهَبْ لی جُرمی فیهِ یا الهَ العالَمینَ
واعْفُ عنّی یا عافیاً عنِ المجْرمینَ.
خدایا قرار بده روزه مرا در آن روزه داران واقعى
و قیام و عبادتم در آن قیام شب زنده داران
و بیدارم نما در آن از خواب بى خبران
و ببخش به من جنایتم را در این روز اى معبود جهانیان
و در گذر از من اى بخشنده جنایت كاران

بر بام های این همه فراوان، هلال نو رسیده، سوسو می زند
و صدای آسمان، در دل ها فراگیر می شود؛
ای اهل زمین! ماه خدا فرا رسید.
همه برمی خیزند و پیراهن ها را از سکوت یک ساله می تکانند.
سجاده ها را از سر می گیرند...
قرآن ها، از نو متولد می شوند.
سفره ها رنگ دیگر می گیرند؛
رنگ بزم خداوندی؛ رنگ تبرک بی دریغ، رنگ مائده های آسمانی.
دل های وضو گرفته، نفس زنان، به درگاه رحمت می آیند؛
خداوندا! تمام معبرها را در انتظار رسیدن رمضانِ تو،
آب و جارو کرده ایم.
شاهد باش که با آغوش شوق، در به رویش می گشاییم؛
پس سفره های دست هایمان را خالی نگذار.


مقام معظم رهبری:
مشارکت عمومی در انتخابات مهمتر از هر چیز دیگر است؛ چرا که نشاندهنده همبستگی ملی است و همبستگی ملی نیز کشور را در مقابل هر توطئهای مصون میسازد.

ما را تحریم کنید ............ ما می آییم
ما را مسخره
کنید ............ ما می آییم
با ما جنگ سخت کنید .......... ما
می آییم
با ما جنگ نرم کنید .......... ما می آییم
تهدید نظامی
کنید ............ ما می آییم
تهدید مالی کنید ............. ما
می آییم
وعده ما 24 خرداد پای صندوق
های رأی




خیلی قاطع و پیگیر بود. تصمیمش را گرفته بود. میگفت: "هر طور شده باید به جبهه بروم؛ مگر در نهج البلاغه نخوانده اید: جهاد یکی از درهای بهشت است. من باید به جبهه بروم." این جمله را به کرات میگفت.
بعدها روزی از او پرسیدم چگونه آمدی؟ گفت: "هر دفعه با ترفندی! (البته هنوز آن زمان از امام خامنه ای که رییس جمهور وقت بود، نامه اعزام به جبهه را نگرفته بود.) اما این بار خیلی مرا تحت فشار قرار دادند تا از رفتن به جبهه منصرف بکنند؛ نزد حاج آقای ملکوتی (امام جمعه وقت تبریز) رفتم. زمان ظهر بود و ناهار نخورده بودم؛ از گرسنگی داشتم می مردم؛ دیدم ایشان دارند ناهار میخورند؛ ساکم را هم با خودم برده بودم. ایشان گفتند: بفرما ناهار بخور. گفتم: نمیخورم! حاج آقا گفتند: چرا نمیخوری؟ کاغذ و خودکاری که همراهم بود را مقابل حاج آقا گذاشتم و گفتم: حاج آقا دارم از گرسنگی می میرم، شما در این نامه بنویسید که آقای عوض محمدی مرا به جبهه بفرستد تا با اجازتان من هم ناهار بخورم.
خلاصه بعد از کلی اصرار از طرف حاج آقا برای ناهار و از طرف من برای نوشتن نامه، حاج آقا مجبور شد نامه را بنویسد تا من ناهار بخورم."
![]()
گزارش خبری دیدار رهبر با فرهنگیان کشور
بیانات رهبر انقلاب در دیدار جمعی از فرهنگیان
دانلود بیانات مقام معظم رهبری در دیدار با فرهنگیان کشور
انگار من بودم و آقا با لبخند همیشه شیرین شان برایم دست تکان میدادند...
انگار در موج جمعیت، آقا فقط مرا میدیدند و من فقط آقا را...
انگار آنهمه ازدحام، خلوت دو نفره ی من و آقا شده بود...
مثل صحرا که سیل آمده باشد، آنگونه کویر تنم در محفل شان سیراب شد...
چه مهرشان بیشتر بر دل نشست...
چه روی شان ماه تر شده بود... چه سرشار شدم از نور وجودشان...
از حضورشان حسینیه بهشت شد...
از روی شان، ماه می بارید...
ما برایشان پروانگی کردیم و ایشان برای مان فرزانگی...
بنازم به این نور شکوه عظمت و بصیرت.
سرودی که ما بسیجیان فرهنگی در محضر مبارک حضرت ماه زمزمه کردیم:
ما با ولایت الفتی دیرینه داریم/ عشق امام و رهبری درسینه داریم
دست خدا هرروز،آری بر سر ماست/ روح خدا،فرزند زهرا،رهبر ماست
شرط حیات طیبه حب ولایت/ مولای ما خورشیدی از نسل هدایت
ایران دیار شیرمردانی غیور است/ چشمان بدبین سران فتنه کور است
ما همه سرباز توأیم خامنه ای
گوش به فرمان توأیم خامنه ای
از نسل عاشورائیان در رکابیم/ ما امتحان پس داده های انقلابیم
آماده ی اجرای فرمان جهادیم/ ما تشنگان خون هر ابن زیادیم
ما وارثان صبح صادق درجهانیم/ چشم انتظار مهدی صاحب زمانیم
بال عروج ماست اخلاص وبصیرت/ در امتداد لحظه سرخ شهادت
دست تو در دست خدا خامنه ای
دست خدا بر سر ما خامنه ای
این انقلاب ازبرکت پیر خمین است/ درامتداد نهضت پاک حسین است
شور شهادت تا همیشه در سر ما/ این جان ناقابل فدای رهبر ما
باجی به استکبار عالم ما ندادیم/ همواره همراه ولایت ایستادیم
اهل بصیرت،اهل بینش با درایت/ پیمان خون بستیم تامرز شهادت
الله اکبر/ جانم فدای رهبر
الله صل علی محمدوآل محمدوعجّل فرجهم و أیّد امامنا الخامنه ای
![]()
ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم
در ره عشق جگر دار تر از صد مردیم
هر زمان عطر خمینی به سر افتد ما را
دور "سید علی خامنه ای" می گردیم

دل نوشت شهید آوینی در مورد مقام معظم رهبری:
عزیز ما، ای وصی امام عشق!
آنان که معنای «ولایت» را نمی دانند،
در کار ما سخت درمانده اند
که سر چشمه این تسلیم و اطاعت و محبت درکجاست.
خودتان خوب می دانید که چقدر شما را دوست میداریم
و چقدر دلمان می خواست آن روز که به دیدار شما آمدیم،
سر در بغل شما پنهان کنیم و بگرییم.
ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما بازیافتیم.
لبخند شما شفقت صبح را داشت؛
و شب انزوای ما را شکست.
سرمان و قدمتان،
که وصی امام عشق هستید و نائب زمان (عج)

توفیق زیارت حضرت ماه نصیبم شده است تا آرزویی را که در دل و جانم می پروریدم، به واقعیت مبدل گردد. در جمع فرهنگیانی که به مناسبت هفته بزرگداشت مقام معلم با مقام عظمای ولایت دیدار می کنند، من نیز از طرف بسیج فرهنگیان منطقه انگوت راهی این دیدار خواهم شد. چنان شوقی دارم که تا رسیدن به مقصد، این اتفاق زیبای زندگی ام باور شدنی نیست.
اللهم احفظ قائدنا امامنا الخامنه ای الی ظهور المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف علیه السلام به حق دماء الزهراء و الحسین و الائمه المعصومین علیهم السلام
امام خامنه ای (حفظه الله): "بدانید امروز در هیچ جای دنیا زنانی که مثل این مادران شهدای ما، مادر دو شهید، مادر سه شهید، مادر چهار شهید باشند، نیستند."

به مناسبت وفات مادر علمدار کربلا، حضرت ام البنین، و روز تکریم مادران و همسران شهدا، بخشدار منطقه انگوت به همراه ریاست اداره آموزش و پرورش، شهردار، روحانی شهر، نماینده بنیاد شاهد و ایثارگران، جانباز سرافراز منطقه، مسئول حوزه بسیج دانش آموزی اداره آموزش و پرورش، مشاور جوان و مربی فعالیت های قرآنی در منزل شهیدان احمدی و عزیزی حضور یافتند و با خانواده معزز شهدا دیدار نموده و با نثار فاتحه به روح بلند این شهدا و شهدای هشت سال دفاع مقدس با آرمان های ایشان تجدید پیمان کردند.

اولین دیدار با خانواده شهید احمدی بود که مسئولین مورد استقبال گرم این خانواده قرار گرفتند. همسر شهید احمدی که خواهر شهید بالازاده نیز بود، ضمن تشکر از زحمات مسئولین، ارزش نهادن به خانواده های شهدا و پیگیری مسائل شان را مایه دلگرمی این خانواده ها دانستند.
در این دیدار، بخشدار محترم منطقه، آقای ظهرابوند، به نقش مادران و همسران شهدا در هشت سال دفاع مقدس اشاره نمودند و مادران و همسران شهدا را تجلی ولایت مداری حضرت ام البنین دانستند. ایشان به نقش علمداری لشکر امام حسین (ع) توسط فرزند ام البنین پرداختند و دلیل اینکه با وجود تیرهای فراوان بر پیکرشان، عَلَم را رها نکرده بودند را نشانه تأثیر آموزه های ولایی مادر بزرگوارشان دانستند. آقای ظهرابوند هر شهید را نماد یک ملت دانستند که همچون حضرت اباالفضل ندای امام زمان شان را لبیک گفته و جان خود را فدای رهبرشان نمودند.

بخشدار منطقه با اشاره به رشادت های حضرت قاسم (ع) در میدان کربلا و کسب اجازه از امام حسین(ع) برای ورود به میدان جنگ، تکرار این صحنه را در زمان جنگ ایران و عراق و رویارویی مرحمت بالازاده با رهبر برای دریافت حکم اعزام دانستند و مرحمت بالازاده را قاسم زمان نامیدند.

ایشان با هیئت همراه در خانه شهید عزیزی حضور یافته و با مادر این شهید بزرگوار دیدار نمودند. در این دیدار، پرورش فرزندانی چون ابالفضل العباس(ع) را به دست مادرانی چون ام البنین دانستند که فرزندان شان را در مکتب اهل بیت پرورش داده اند بطوری که از امام خود عقب نمانده و همواره ایشان را ولی امر خود دانسته است.
ایشان عنوان کردند که در طول تاریخ بیش از ۴۰۰ بار کشور ایران مورد حمله دشمن قرار گرفته و هربار قسمتی از خاک این سرزمین جدا شده است ولی تنها جنگی که یک وجب آن به دست دشمن نیافتاده، جنگ هشت ساله دفاع مقدس است و این فقط با رشادت های شهیدان و جانبازان و ایثارگران جنگ بود که از دامن زنان عفیف و پاک دامن این مرز و بوم پرورش یافته و با شوق شهادت به سوی جنگ و دفاع از کشورشان روانه شده بودند.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد از آشنایی با زندگینامه شهید مرحمت بالازاده و بازدید از منطقه شهادت این بزرگوار و حضور بر مزار شریفش، این بار فرصتی پیش آمده بود که زادگاه شهید بالازاده را از نزدیک ببینم. روستای "چای گرمی انگوت". از دل این روستای کوچک و باصفا و خانه های کاهگلی چه بزرگمرد کوچکی تربیت شده و قاسم وار در جبهه جنگیده و شربت شهادت را نوشیده است.
این اولین باری بود که توفیقی نصیبم شده بود که در جمع خانواده های شهدا باشم و در این فضای معنوی تنفس کنم. با دیدن مادر و همسر و خواهر شهید ناخودآگاه به یاد حضرت زینب (س) افتادم و رنج ها و مصیبت های کربلا در ذهنم تداعی شد. با یاد ام المصائب، خانم زینب کبری(س) و دیدن چهره های زجر کشیده ی مادران و همسران و خواهران شهدا و مویه ها و سوز دل هایشان در فراق عزیزان شان، هاله ای از اشک در چشمانم حلقه زد و دلم به این حضور آرام یافت. باشد که دعای خیر این عزیزان شامل حال مان شود.
کتاب «دا» گرچه رمان نیست، ولی برگ برنده ادبیات معاصر انقلاب اسلامی است که به خرمشهر و روزهای اشغال و آزادیاش میپردازد؛ کتابی که خاطرات شفاهی دختر مبارز 17 سالهای را روایت میکند.
امروز دیگر خیلیها اسم کتاب «دا» را شنیدهاند و میدانند یکی از شاخصترین و معروفترین کتابهای دفاع مقدسی تاریخ انقلاب اسلامی در ایران است که به طور ویژه به مساله خرمشهر و مقاومت مردم در برابر نیروهای رژیم صدام برای اشغال این شهر کشورمان میپردازد. «دا» روایت تلاش و مقاومت زن ایرانی در روزهای جنگ هشت ساله است.
دا، در گویش محلی به معنی مادر است و زهرا حسینی با انتخاب این عنوان خواسته رنج، اندوه، تلاش و مقاومت مادران ایرانی را یادآور شود. خاطرات بیان شده در دو شهر بصره و خرمشهر است و سالهای محاصرهٔ خرمشهر توسط نیروهای عراقی محور مرکزی کتاب را تشکیل میدهد. خانم حسینی در آن زمان دختر هفده سالهای بوده و گوشهای از تاریخ جنگ را بازگو میکند که غالباً به اشغال و فتح خرمشهر مربوط میشود.

سیده زهرا حسینی راوی کتاب، یک کرد ایرانی است که پدر و مادرش پیش از ولادت او در عراق زندگی میکردند و او در سال ١٣٤٢ در آنجا به دنیا آمد. در کودکی همراه خانوادهاش به ایران بازگشت و پدرش در خرمشهر ساکن شد و پس از مدتها سرگردانی به عنوان رفتگر به استخدام شهرداری درآمد. خانم حسینی پس از کلاس پنجم ترک تحصیل کرد. او فرزند دوم از شش فرزند خانواده بود. خانواده او، به ویژه پدرش سخت پایبند مذهب بود و او با چنان اعتقاداتی پرورش یافت و همراه برادر بزرگترش، علی، در فعالیت دوران انقلاب و پس از آن شرکت کرد.
با آغاز جنگ، زهرا حسینی که در آن هنگام دختری هفده ساله بود، خود را در وسط ماجرا یافت. همین که اعلام کردند جسد شهدا در گورستان روی زمین مانده است، به یاری غسالان شتافت و با شهامت و مقاومت روحی کمنظیری در کار غسل و کفن و دفن شرکت کرد. به کارکنان گورستان غذا رساند، مردم را برای این کار بسیج کرد، امدادگری آموخت و در هر کاری که پیش میآمد، از امدادگری، زخمبندی، حمل مجروحان، تعمیر و آمادهسازی اسلحه، پخت و پز و توزیع امکانات فعالیت داشت.
پدر و برادرش در جنگ خرمشهر شهید شدند و او با دست خود آنان را در گور نهاد. خواهر کوچکترش را در کارها شرکت داد. در جریان دفاع از خرمشهر مجروح شد و ترکشی در نخاع او جای گرفت که پس از آن همیشه با اوست و ناگزیر از تحمل عوارض آن است. این روزها همین ترکش گاه به گاه او را با دردهای شدید رو به رو میکند و ناگزیر راهی بیمارستان میشود.
دیدگاههای رهبر معظم انقلاب درباره «دا»:
رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار جمعی از دست اندرکاران تولید و انتشار کتاب «دا» فرمودند: "کتاب «دا» که حقا و انصافا کتاب بسیار خوب و قابل طرح در سطح جهانی است، مربوط به بخش کوچکی از وقایع جنگ تحمیلی است و این نشان میدهد که هشت سال دفاع مقدس دارای ظرفیت تولید هزاران کتاب به منظور انتقال فرهنگ و ارزشهای اسلامی و انقلابی به جامعه و جهان است."
کتاب «دا» خاطرات شفاهی یکی از حاضران در خرمشهر در روزهای جنگ است و نه یک اثر داستانی ولی به دلیل نوع نگارش اثر برخی آن را به رمان نزدیک میدانند. ادبیات داستانی معاصر انقلاب چندان آثار شاخصی که مشخصا به خرمشهر، اشغال و آزادیاش بپردازد ندارد و به همین دلیل «دا» را میتوان یکهتاز این عرصه دانست که در نبود رمانهای شاخص در این حوزه حتی توانسته است از شاخه تاریخ شفاهی عبور کرده و گریزی هم به ادبیات داستانی بزند.
![]()
در تعطیلات عید نوروز فرصتی پیش آمد تا کتاب ارزشمند "دا" را که هدیه ای از طرف یکی از اساتیدم بود، بخوانم. کتابی که در نوع خود بی نظیر بود. این دومین کتاب دفاع مقدس است که توانستم به طور کامل و با اشتیاق تمام بخوانم.
از سیده زهرا حسینی چیزهای زیادی یاد گرفتم. شجاعت، جسارت، صبوری، تحمل مشکلات، تلاش بی نهایت برای تحقق آرمان ها، غیرت و تعصب ایرانی، ساده زیستی و هزاران هزار خصلت خوب که در گوشه گوشه ی زندگی راوی کتاب مشهود بود.
نمی دانم شاید این هدیه (کتاب دا) بهانه ای بود که من معنویت را در خودم تقویت کنم و برای رسیدن به اهدافم تمام تلاشم را بکنم و شجاع و متعصب پای عقایدم تا پای جان بایستم. قطعا هدف استادم هم از انتخاب این کتاب بعنوان هدیه همین بوده است.
بیش از حد فعال بود و خود را پیش مرگ نیروها قرار میداد. هیچ وقت نمیترسید. به نماز جمعه و جماعت اعتقاد خاصی داشت. یک بار آقای فرخی(امام جمعه) گفتند که: "آقای بالازاده شما در جبهه چه چیزی دیده ای و به چه دلیل به جبهه میروی؟ من شنید ام که در واحد بسیج خیلی فعالی، قد و قواره ات هم کوچک است؛ اینجا بمان، دوستان به همکاری شما نیاز دارند و این دو سه باری که به جبهه رفته ای بس است و بمان این جا هم کمی فعالیت بکن."
مرحمت برگشت و گفت: "حاج آقا این چه حرفی هست که میزنید؟ سنگر شما در این جا و نماز جمعه است؛ شما در این جا فعالیت بکنید و سنگر من هم در جبهه است. شما این توان را دارید که در خطبهها مردم را ترغیب و تشویق بکنید به دین اسلام و به جبهه و جنگ تا فرمایش امام زمین نماند، من هم این توان را دارم که اسلحه به دست بگیرم و بجنگم و در جبهه حضور پیدا بکنم."

سید نورالدین عافی: "سال 1373 یك شب خواب دیدم آقای خامنهای ورقههایی در دست دارد كه میخواند و گریه میكند. من هم در آن اتاق بودم. كسی گفت اینها خاطرات یك جانباز 70 درصد است كه 80 ماه در جبههها بوده و باز میگوید كه در مورد جنگ كاری نكردهام ... این خواب فكرم را مشغول كرده بود. احساس میكردم وظیفهام در قبال آنچه در روزهای جنگ بر سر این مردم آمد، با گفتن این خاطرهها به سرانجام میرسد. بنابراین خاطرات هشت سال زندگی در متن جنگ را بازگفتم تا یاد آن لحظههای بینظیر برای همیشه زنده بماند."

«نورالدین پسر ایران» کتاب خاطرات سید نورالدین عافی است؛ پسری شانزده ساله از اهالی روستای خلجان در حوالی تبریز در آذربایجان شرقی که مانند دیگر رزمندههای نوجوان ایران با تلاش و زحمت فراوان رضایت والدین و مسئولین را برای اعزام به مناطق عملیاتی جلب کرد و از دی ماه ۱۳۵۹ -یعنی تنها سه ماه پس از آغاز جنگ تحمیلی- به جبهههای نبرد با متجاوزان رفت. او حضور در گردانهای خطشکن لشکر ۳۱ عاشورا را به عنوان نیروی آزاد، غواص و فرمانده دسته و در جبهههای مختلف تجربه کرده و بارها مجروح شده است. نورالدین نزدیک به هشتاد ماه از دوران جنگ تحمیلی را علیرغم جراحات سنگین و شهادت برادر کوچکترش سید صادق -در برابر چشمانش- در جبهه ماند و در عملیاتهای متعددی حضور داشت و جانباز هفتاد درصد دفاع مقدس است.

مجروحیتهای جنگی سید نورالدین بیش از بیست بار او را به اتاق عمل کشاند! از سوختن در آتش عقبه ی آرپیجی خودی و بیرون ریختن رودهها و افتادن از کوه و قفل شدن فک بگیر تا از دست دادن سلامت یک چشم و موارد دیگری که در اینجا نمیگنجد و باید در خود کتاب خواند. با مطالعهی بعضی صفحات گمان میشود نورالدین با این زخمهایی که دارد زنده از اتاق عمل بیرون نخواهد آمد اما کتاب هفتصد صفحهای «نورالدین پسر ایران» و تصاویر میانسالی نورالدین شاهدی است بر زندهبودن این دلاور آذربایجانی.
سیدنورالدین هیچوقت دورهی درمانش را در بیمارستان و حتی خانه تکمیل نمیکرد! زخمش درمان شده نشده راهی جبهه میشد و معتقد بود زخمهایش با حضور در جبهه و جمع باصفای رزمندگان بهبود مییابد و فی الواقع هم همینطور میشد!
البته گاهی اوقات در روزهای سرد جبهه، فکش به خاطر اثابت ترکش - که یادگار سال های اول حضورش در جبهه بود- قفل میشد و مجبور میشد به مدت چند روز و يا حتی دو هفته، فقط با مایعات تغذیه کند ولی چون کمبود نفرات جبهه را با تمام وجود لمس کرده بود با همان وضع هم حاضر به ترک جبهه نمیشد. البته بعدها برای مشکل فکش چاره ای اندیشید. دو تا از دندانهایش را کشید تا در دوران قفل بودن فکش بتواند غذا بخورد!
«نورالدین پسر ایران» كتابی ست كه قطعا ارزش خواندن دارد و درد ما تازه بعد از خواندن كتاب شروع می شود. رزمندگان و شهدا در دوران هشت سال دفاع مقدس به نوعی سبك زندگی اسلامی را در جبهه ها تصوير كردند و وظيفه ی ما بود كه سبك زندگی اسلامی را از جبهه ها به جامعه مان بكشيم ولی افسوس كه هنوز هم با گذشت سال ها سبك زندگيمان غربی است و اندر خم كوچه اول ماندهايم و برای نورالدينها در اين دنيا جوابی نداريم، چه رسد به آن دنيا!

خودنوشت:
«نورالدین پسر ایران» اولین کتاب دفاع مقدس بود که با خواندنش معنای جنگ و جبهه را به درستی فهمیدم. من که بعنوان نسل سوم انقلاب تنها با نام عملیات ها و فرماندهان و گوشه ای از خاطرات برخی رزمندگان و ... آشنا بودم، با خواندن این کتاب فهمیدم که بی خبرم از آنچه بر رزمندگان این مرز و بوم گذشته است.
کتاب به نحوی نگارش شده است که گوئی همراه راوی خاطره به جبهه های جنگ حق علیه باطل اعزام می شوم و در فضاهای مقدس جبهه تنفس می کنم. در عملیات ها حضور دارم و با خنده رزمنده ها می خندم و با گریه هایشان در غم از دست دادن دوستان و یارانشان می گریم. شور و نشاط قبل از شروع عملیات ها، حلالیت ها، خداحافظی ها، سربندها، وصیت نامه ها همه را درک می کنم. بارها و بارها روحم تحمل فضاهای سنگین و غم انگیز صحنه ها را ندارد و کتاب را بسته و به فکر فرو می روم. چه بزرگمردان گمنامی! در آن شرایط سخت و دشوار چه حماسه ها آفریدند تا امروز ما با راحتی خیال سال نو را جشن بگیریم و عزم حماسه سیاسی و اقتصادی کنیم. حماسه سازان اصلی سیاست و اقتصاد، این مردان نبرد بودند به ندای امام و مقتدایشان "خمینی کبیر (ره)" لبیک گفتند و با جان و دل با دشمن جنگیدند و چهره های ماندگار شدند.
آقای عافی هم اکنون در دانشگاه علوم پزشکی تبریز مشغول کار هستند که خوشبختانه داماد ما نیز کارمند همین دانشگاه است. تصمیم دارم در سفر بعدی ام به تبریز اگر امکان داشته باشد، از نزدیک ایشان را ملاقات کنم و پاسخ سوالاتی که با خواندن این کتاب برایم پیش آمده، از زبان خودشان بشنوم؛ و به ایشان بگویم خوش به سعادت تان که اولاد پیامبرید و سرباز گمنام امام زمان (عج)؛ خوش به حالتان که تأیید رهبران زمان تان (امام خمینی(ره) و امام خامنه ای (حفظه الله)) را با خود دارید و کتاب تان به دستخط مقام عظمای ولایت متبرّک شده است. همواره پایدار مانید و استوار، و خیال تان راحت باشد که فرزندان کشورتان راه پاک تان را ادامه خواهند داد و درس جانبازی را از شما و همرزمان شهیدتان همچون امیر مارالباش، حسن کربلایی، رحیم افتخاری،حاج علی پاشایی و ... و فرماندهان رشیدتان شهید مهدی باکری، محمد تجلایی، جلال زاهدی و... خواهند آموخت.

دست نوشته مقام معظم رهبري درباره ي اين كتاب:
«بسم الله الرحمن الرحیم
این نیز یکی از زیباترین نقاشیهای صفحهی پُرکار و اعجاز گونهی هشت سال دفاع مقدس است. هم راوی و هم نویسنده حقاً در هنرمندی، سنگ تمام گذاشتهاند. آمیختگی این خاطرات به طنز و شیرینزبانی که از قریحهی ذاتی راوی برخاسته و با هنرمندی و نازکاندیشیِ نویسنده، به خوبی و پختگی در متن جا گرفته است، و نیز صراحت و جرأت راوی در بیان گوشههائی که عادتاً در بیان خاطرهها نگفته میماند، از ویژگیهای برجستهی این کتاب است. تنها نقصی که به نظر رسید نپرداختن به نقش فداکارانهی همسری است که تلخیها و دشواریهای زندگی با رزمندهئی یکدنده و مجروح و شلوغ را به جان خریده و داوطلبانه همراهی دشوار و البته پر اَجر با او را پذیرفته است.
ساعات خوش و با صفائی را در مقاطع پیش از خواب با این کتاب گذراندم والحمدلله
90/10/20»

نور گرم و تازهای از خواستن، آینه چشمها را به هم پیوند میزد. انگشت اشاره پیرمرد عارف شهر، انتهای سرسبز جادهای را نشان میداد که رویای شیرین ملت بود.
«جمهوری اسلامی»، پیوند میان رأی و اراده مردم، با جهانبینی اسلام بود. قندیل افسانهای قدرت غرب، تاب ایستادن در برابر آفتاب ایمان و عقیده ملت را نداشت.
دوازده روز از حضور شاداب بهار گذشته بود که سرانجام، جوانه شانزده سال رنج و پایمردی، سر از خاک میهن برداشت و رأی «آری» ملت، ضامن بقای «جمهوری اسلامی» شد.
دوازدهم فروردین را زیر بارانی از یکپارچگی و اتحاد، قدم میزنیم و سربلندی وطن را بر فراز رنگینکمان آزادی، به جشن مینشینیم.



این شور زهرایی چه شوری است که تا به سرت بیافتد عاشق و بی قرارت می کند؟ و چگونه است آنان که در پی دفاع از ولایت می روند، زهرایی پر می کشند؟ چه رمزی است که توفیق شهادت در سایه عشق به بی بی دوعالم است؟ و این را عاشقان حضرت زهرا(س) از پشت درب خانه، از کوچه های بنی هاشم آموختند. نسل به نسل و سینه به سینه منتقل کردند و در هر عصری حماسه ها آفریدند تا به نسل فرزندان خمینی رسید.
آنگاه که تمام دنیا متحد شدند تا شیعه را از بنیاد نابود کنند، سروهای ما ایستادگی کردند و در گلزار شهرمان، گل های شهادت کاشته شدند و لاله های گلگون کفن در آرزوی دیدار یار جاودانه شدند و هر روز عاشقان کربلا فریاد بر می آوردند که چگونه دوری از کربلا را صبر کنیم؟ ( کیف اصبر علی فراقک) و در اشتیاق وصل می سوختند.
بهترین ذکرشان در مناطق عملیاتی "یا زهرا (س)" بود. آن هنگام که عملیاتی با نام مقدس "فاطمه الزهرا(س)" آغاز می شد، شور دگری بر قلب ها حاکم می گشت و چه شیرین بود دعواهایی که بر سر سربند "یا فاطمه (س)" بود...
این شقایق هایی که در اقتدا به مادرشان پرپر شدند، برای من و تو پیام دارند. پیامشان را می شنوی؟ مگر قرار نبود سینه به سینه منتقل شود؟ نکند نشنیده بگیریم!...
که وای بر ما اگر نگوییم...
یادت هست می نوشتند: "بشکند قلم هایی که ننویسد بر فرزندان خمینی چه گذشت" و من به سهم خودم برایت می نویسم تا دریابی چه سرّی است بین گمنامی شهدای گمنام با حضرت زهرا(س). مفقود الاثری شهدای مفقودالاثر با قبر پنهان بی بی دوعالم...
و دریابی چرا وقتی که عملیات با نام مقدس حضرت بود، اکثراً از پهلو و بازو سینه و صورت آسیب می دیدند.
تا دریابی سعادت شهادت در سایه عشق به حضرت زهرا(س) است. قطعاً این عشق ظاهر و باطنت را، بصیرت و فکرت را، زندگی روزمره ات را زهرایی می کند...
نوروز امسال جور دیگری است...
بهار، آسمان، سبزه ها همگی میگویند: "یا فاطمةالزهرا"
متن کامل پیام نوروزی مقام معظم رهبری

امسال حماسه ساز گردد ملت
در ثروت و در سیاستش با همت
درس شرف از فاطمه آموخته است
هیهات که لحظه ای پذیرد ذلت
بار دگر، بهار از راه می رسد و از عطر خون سرخ شهیدان است که نوروزمان خجسته و خوشبوست و در موسم شکفتن ایمان بر شاخسار جان خلایق، نوروز دیدنی است.
فرارسیدن بهار طبیعت مبارک باد.

آغاز سال نو و جشن عید نوروز با دید و بازدید و تبریک و تهنیت و عیدی دادن و عیدی گرفتن ها کم و بیش در منطقه نیز جریان داشت، اما با همان رنگ و روی منطقه ای. موقع تحویل سال، بعضی سفره هفت سین می انداختند که سین های آن بسته به نوع رسته بچه ها توفیر می کرد. در تخریب که بیشتر با مین سروکار داشتند، به نحوی بود و در زرهی به نحو دیگر. به همین ترتیب بود در سایر واحدها.
سلاح هایی از قبیل سیمینوف و سام - هفت (نوعی موشک) و وسایلی نظیر سمبه و سرنیزه و بقیه آنچه را که از لوازم جنگی بود و حرف اول اسم آنها «سین» در هفت سین جا می دادند. مثل هفت سین واحد تخریب که عبارت بود از: سرنیزه، سیم خاردار، مین سوسکی، مین سبدی، سیم تله انفجاری و در سایر واحدها: سمبه، سیمینوف، سرب، ساچمه.
اگر موقع نوروز و حلول سال نو بعد از عملیات بود، قضیه صورت دیگری داشت. عکس شهدای عملیات را سر سفره می چیدند، به سر لوله تفنگ ها پرچم سرخ می زدند، وصیت نامه ها یا نوار صدای دوستان در لحظات قبل از شهادت را سر سفره می گذاشتند، جای شهدا و مفقودالاثرها را خالی می کردند.

بچه ها تحویل سال، یادش بخیر شلمچه
چیده بودیم تو سفره، سربند و یک سرنیزه
بچه ها خیلی گشتن، تو جبهه سیب نداشتیم
به جای سیب تو سفره، کمپوتشو گذاشتیم
تو اون سفره گذاشتیم، یه کاسه سکه و سنگ
سمبه به جای سنجد، یه سفره رنگارنگ
اما یه سین کم اومد، همه تو فکری رفتیم
مصمم و با خنده، همه یک صدا گفتیم
به جای هفتمین سین، تو سفره "سر" می ذاریم
"سر" کمه؛ هرچی داریم، پای "رهبر" می ذاریم
۲۱ اسفند، سالروز شهادت فهمیده آذربایجان،
"شهید مرحمت بالازاده" تسلیت باد.

فرازی از وصیت نامه شهید بالازاده:
خدایا؛ خدایا تو را قسم میدهم به من توفیق سربازی امام زمان (عج) و نائب بر حق او خمینی بتشکن را عطا کنی، تا در راه آنها، اگر هزاران جان داشته باشم، یکجا قربانی بدهم.
کربلا، کربلا، یا فتح یا شهادت/ جنگ جنگ تا پیروزی
![]()
من هرگز اجازه نمی دهم که صدای "حاج همت" در درونم گم شود؛
این سردار خیبر، قلعه قلب مرا نیز فتح کرده است. (شهید سیدمرتضی آوینی)

از سن امروز من، تا سن آن روز تو
نمی دانم چند فصل فاصله است...
ولی بزرگی به فصل هایی که طی کردیم نیست!
فصل های زیادی را طی نکردی... اما تا خدا رفتی...
روح تو به بلندای آسمان بود... روح تو دستی به آسمان هفتم داشت...
روح تو با نماز های شب و استغفارها و چشمان ِ زیبای ِ گریان ِ هم آغوش با الهی العفو خو گرفته بود...
تو بزرگ بودی و بی همتا...
تو حاج محمد ابراهیم همت بودی...

خاطره ای از شهید محمد ابراهیم همت:
در آذر ماه سال 1362، لشکر در اردوگاه «قلاجه» مستقر بود.
فصل پاييز بود و هوای منطقه سرد.
حاج همت برای ماموريتي بيرون رفته بود.
وقتی آمد، متوجه شد که نيروها داخل اردوگاه نيستند. سراغ بچه ها را گرفت؛ گفتند که آنها را برای رزم شبانه بيرون برده اند.
پرسيد: « توي اين هوای سرد، چيزی با خودشان برده اند؟»
گفتند: يک پتو و تجهيزات نظامی شان.
حاج همت وقتی شنيد که بچه ها فقط يک پتو همراه برده اند، ناراحت شد. به همين دليل، شب موقع خواب، يک پتو برداشت و از سنگر بيرون آمد. وقتی بچه ها پرسيدند که چرا داخل سنگر نمی خوابی؟ گفت: « امشب نيروها توی اين سرما می خواهند با يک پتو بخوابند، من چطور داخل سنگر به اين گرمی بمانم؟»
پتو را برداشت و شب را در محوطه باز اردوگاه به سر برد.
روح بلندش شاد و محشور با امام شهیدش باد.
منبع: www.onghut.blogfa.com
در عملیات والفجر۴ آماده رفتن به عملیات بودیم؛ در یک جا جمع شدیم تا شهید باکری بیایند و سخنرانی بکنند. به تعدادی از بچههای کم سن و سال گفته شد نروند و حتی آقا مهدی، شهید مرحمت بالازاده را بنام صدا زد که "تو الان نرو و بعد از ما بیا، اینها خط شکن هستند و خیلی پیاده راه خواهند رفت، تو خسته میشوی و بدن تو ضعیف است و نمیتوانی با آنها بروی."
مرحمت گفت: "اصلاً امکان ندارد؛ من نمیتوانم بمانم و باید بروم و به صورت خط شکن خواهم رفت و در عملیات شرکت خواهم کرد. اگر قرار است که کسی به جلو نرود و در عملیات شرکت نکند، شما باید نروی. زیرا شما فرمانده لشکری و به وجودت نیاز هست و باید در لشکر نیروها را هدایت بکنی، ما میرویم و شما اینجا بمان اگر قرار به ماندن است."
یک لحظه سکوت حاکم شد؛ بعد یکدفعه بچهها شروع کردند به خندیدن. بالاخره مرحمت نماند و حرکت کرد و با خط شکنها رفت.


انشاا...آخر شناسنامه ما هم اینطوری مهر بخوره...
مهر شهادت

سايت "حرف تو"نوشت:
با توجه نزدیک شدن ایام انتخابات و برنامه ریزی دشمن برای اختلاف افکنی میان مسئولین و کشاندن آن میان مردم و همچنین با توجه به رفتار کودکانه برخی از مسئولین در روزهای گذشته و نادیده گرفتن اوامر و نصیحت های پدرانه رهبر معظم انقلاب، ما وبلاگ نویسان انقلابی با راه اندازی موج وبلاگی "فعلا نصیحت میکنم" هم پیمان با شاخص های رهبری میشویم و به مسئولان و صاحبان رسانه هشدار میدهیم که نصیحت های پدرانه رهبر معظم انقلاب را سرمشق هر روز و شبشان کنند تا در پیشگاه حضرت ولی عصر(عج) و مردم شهید پرور ایران شرمنده نشوند.
ما نمیخواهیم که سران سه قوه با نادیده گرفتن حقوق ملت و حب و بغض های شخصی و حزبی کار را به جایی برسانند که نائب حضرت ولی عصر(عج) از نصیحت آنان ناامید بشود.
امیدواریم مسئولان هم، همانند مردم دست در دست یکدیگر دهند و با رعایت اخلاق اسلامی و سرمشق قرار دادن سخنان مقام معظم رهبری در حفظ اقتدار انقلاب اسلامی بکوشند.
لازم به ذکر است با توجه به سخنان دقیق و هوشمندانه رهبری و شیطنت برخی از رسانه ها در انعکاس نادرست آن، پیشنهاد اکید میشود که متن بیانات را در پایگاه اصلاع رسانی معظم له بخوانید.
همچنین وبلاگ نویسان هوشیارند که رهبر انقلاب در سخنان اخیر خود فرمودند که «البته گله امروز من از برخی سران و مسئولان موجب نشود عده ای راه بیفتند و علیه این و آن شعار دهند که با این کار هم مخالف هستیم»
لذا از تمامی افسران جنگنرم خواهشمندیم با انعکاس بیانات رهبری و تحلیل و تبیین سخنان معظم له در وبلاگ و وبسایت های خود، و ارسال لینک آن در قسمت ارسال مطلب در سایت "حرف تو" ما را در این موج وبلاگی یاری نمایند.


یادآوری یوم الله 22 بهمن؛ یعنی، یادآوری رشادت ها و فداکاری ها و شهادت طلبی های ملتی منسجم و خداجوی و پیرو ولایت و رهبری که با ایثار خون خود ثابت کرد که «خون بر شمشیر و حق بر باطل پیروز است.»
یادآوری 22 بهمن؛ یعنی، یادآوری تجلی حکومت الله در روی زمین، روزی که برنده ترین سلاح معنوی؛ یعنی، ایمان، پیروزی آفرید.
روزی که کلمه توحید در وحدت کلمه به دست آمد و در نتیجه اعتصام به «حبل الله»، رژیم ستمشاهی دوهزار و پانصد ساله طاغوتیان به زباله دانی تاریخ سپرده شد و ثابت کرد آوای «الله اکبر» از رگبار «مسلسل» قوی تر و نیرومندتر است.
22 بهمن به ما آموخت که در مبارزه با دشمنان اسلام، فقط باید بر خدا تکیه داشت گرچه دست از سلاح تهی باشد؛ و وابستگی به شرق و غرب هرچند به سلاح های مدرن مجهز باشند، در برابر نیروی هماهنگ مردمی که با سلاح ایمان مبارزه می کنند، بی اثر است.
۲۲ بهمن؛ روز پیروزی انقلاب اسلامي گرامی باد.
هواپیمای حامل امام، بر بال فرشتگان نشسته بود و پرواز کنان به دیار یاران می آمد. دیاری که خون هزاران شهید، لاله زارش کرده بود و شهیدان اسلام، پیش پای امام را با پیکرهای گلگون شان گلباران کرده بودند و در آن قدم های رهبر با پلک دیده های منتظران، بوسه باران بود. اما دریغ که جای شهدا خالی بود. جای آنان که با عشق امام سالیانی دراز، غم و درد هجران را به جان خریدند و چه شب هایی را در انتظار دمیدن این صبح و طلوع این خورشید، به صبح آوردند، ولی پس از انتظاری بزرگ و جگرسوز، امام رهایی را ندیدند. یاد تمامی شهیدان، جاودان، و ثمرات خون پاک آن عزیزان، افزون تر باد.


شهدا دعا داشتند، ادعا نداشتند!
نیـایش داشتند، نمایش نداشتند!
حیـــــا داشتند، ریـــــــا نداشتند!
رسمـــ داشتند، اسمــــ نداشتند!
و ما تا ابد به آنها که قمقمه ها را دفن کردند تا هوس آب نکنند مدیونیم...
برای شادی روح مردان بی ادعایی که عاشقانه رفتند، صلوات
شهید مرحمت بالازاده دست به خیر بود.
وقتی که مسجد روستای خودشان را میساختند، در محلهای سخنرانی و مخصوصاً در عاشورا و تاسوعای حسینی که مردم بیشتر در مساجد جمع میشدند و یا در تعزیه خوانی روز عاشورا، در این موارد خاص که مردم زیاد جمع میشدند، قبض به دست میگرفت و پول جمع آوری میکرد.

من فکر میکنم یکی از افرادی که در ساخت آن مسجد مثمر ثمر بود، همین شهید مرحمت بالازاده بود. تقریبا در آن روستا حالت ریش سفیدی پیدا کرده بود. با رفتن به فرمانداری و گرفتن سیمان و آهن برای مسجد و حل یک سری از مشکلات روستایشان، عصای دست مردم منطقه شده بود. انصافاً مسئولین شهر هم او را خوب تحویل میگرفتند. یک بار خودش نقل میکرد که ۲۰ یا ۳۰ کیسه آرد تهیه کرده که به یک عده از افراد بی بضاعت بدهد. بعدها گفت که "از بخشداری برای ساخت مسجد سیمان گرفته ام."
عرض کردم تقریبا در روستای خودشان یک حالت ریش سفیدی پیدا کرده بود. مردم هم واقعاً به حرفهایش گوش میدادند و میدیدند که او با جثه ریز خود، این جرات را دارد که برود و بعضی کارها را انجام بدهد. میدیدی که برای فردی که مشکلی دارد استشهاد محلی درست میکرد و میبرد به کمیته امداد میداد و در معرفی کردن افراد بی بضاعت روستاها به کمیته امداد خیلی موثر بود. یکی از برادران من (راوی) که در کمیته امداد است، میگفت: "مرحمت بالازاده اسم دو نفر را آورده بود و میگفت که وضع مالی اینها خراب است، کمیته به آن ها کمک بکند."
مرحمت در این زمینهها در پشت جبهه فعالیت میکرد و زمانی هم که در جبهه بود، شجاعت و لیاقت او را همه میدانستند. با هر کسی که در جبهه بوده و با هر گردانی که به عنوان خط شکن شرکت کرده است، شجاعت او را به عینه دیدهاند و آمدهاند و نقل کردهاند.